تبليغاتX
از عشق زنی که مومیایی شد . . .
از عشق زنی که مومیائی شد ..... احساس دوباره شیمیائی شد .....


از عشق زنی که مومیایی شد . . .








با سلام

با یک غزل دیگه در خدمتیم

دو ، سه ، قدم نزده رفت  تا- زمين افتاد

 

درست لحظة آخـــر به روي ميــن افتاد

 

هنوز جان به تنش بود جان نداده هنوز-

 

اگر چه بعد ، نه! قبل از خودش امين افتاد

 

نديده بود بــراي خودش چـه پيش آمد

 

به ياد دختــر نــاز و گُلش ثميــن افتــاد

 

تمام فاصلـه هــا را دوبـاره با خــود برد

 

و سيب سرخ لبـش پاي هفت سيــن افتاد

 

نه‌اين ، نه‌آن ، همه چيزي كه با خودش آورد

 

كنـــار نعش خودش بـود اين چنيــن افتاد

 

نرفت يك دو سه متري جلو  ، اگر برگشت ؟!

 

نرفت يك دو سه متري عقب ، همين افتاد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 13:6  توسط احسان خلیلی  |