با سلام
با یک غزل دیگه در خدمتیم
دو ، سه ، قدم نزده رفت –تا- زمين افتاد
درست لحظة آخـــر به روي ميــن افتاد
هنوز جان به تنش بود – جان نداده هنوز-
اگر چه بعد ، نه! قبل از خودش امين افتاد
نديده بود بــراي خودش چـه پيش آمد
به ياد دختــر نــاز و گُلش ثميــن افتــاد
تمام فاصلـه هــا را دوبـاره با خــود برد
و سيب سرخ لبـش پاي هفت سيــن افتاد
نهاين ، نهآن ، همه چيزي كه با خودش آورد
كنـــار نعش خودش بـود – اين چنيــن افتاد
نرفت يك دو سه متري جلو ، اگر برگشت ؟!
نرفت يك دو سه متري عقب ، همين افتاد