تبليغاتX
از عشق زنی که مومیایی شد . . .


از عشق زنی که مومیایی شد . . .


احسان خلیلی

این روزها عجیب دلم می خواهد خودم باشم
خودم نبودم
بودم؟

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل احسان خلیلی
ایمیل مدیر وبلاگ

دسته بندی موضوعی
گریه ژکوند

آرشیو
آبان 1388
تیر 1388
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
تیر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385


لینک دوستان
مجله ادبي شمال ايران
شکار لحظه ها
جلیل صفربیگی
باران سپید
درخت و بارون
پلاك سوخته /اميد فرهادپور
سعید شجاعی
اسماعیل مهرانفر
مریم حقیقت
غزل محـــض
مهدی کمالی/ داداش من
آرزو اذانگو
گفتــــن نگـــين
حـــــس اول
روباه سفيد
الـــو خدا
داريوش تربتي
محمد عرب خزائلي
شهرام میرزایی
مسافر / قاسم صرافان
باران / محمود گرجی
ذهن آشفته عارف/ ناصر آسیابانی
رضا شیبانی
سید مهدی موسوی-دکتر
راحــــــله
حسین آقای دوست داشتنی
رقيه خدابنده
سکوتستان / امين شيرزادي
خواهرم ماجده
شب ققنوس / پسرعمو
طه
رضا منزوي
صالحه واهب
حلقه ارتعاش
احسان مهدیان


بابا نان ندارد- من 206 ندارم . . .

با سلام خدمت همه دوستان و عزيزاني كه نسبت به بنده لطف داشتن و حتا نداشتن!

اين بار هم از مجموعه نامه هايي به فاطمه نامه اي رو انتخاب كردم تا با راهنمايي هاتون كمكم كنيد تا يك مجموعه اي پربار  از آب دربياد.

 

 

نامه اي به فاطمه! (5)

 

سلام عزيزم، خيلي دلم برات تنگ شده پيش خودم گفتم هيچ چيزي مثل نامه نمي تونه از غم و غصة من كم كنه به خاطر همين شروع به نوشتن نامه كردم . . .

دلم مي خواهد يك گوشه اينطوري كز كنم و بنشينم وبرايت نامه بنويسم.

البته نمي خواهم بنويسم كه چقدر دوستت دارم

                                                  ولي هنوز هم مطمئن نيستم

دف كه توي دستم هروله مي كند

نت ها روي چشمم رژه مي روند

- عقرب زلف كجت با قمر قرينه

  تا قمر در عقربه كار ما . . .

گره مي خورد با چشمان تو

مي خواستم برايت بنويسم به حرف هيچكس گوش نكن فاطمه!

- من كه بردة تو نيستم اينطوري دستور ميدي!

من دروغ نمي گويم فاطمه

به ياد گذشته مي افتد

وقتي اولين بار چشمش از ميان جمعيت او را دزديد

و سوا كرد براي خودش

گذاشت كنار براي شب آخر

 حالا كه به بلوز تنم دست مي زنم يادم هست كه چقدر دروغ مي بافي.

- سلام ، ، باهام حرف ميزني

دلم مي خواهد يك گوشه اينطوري كز كنم و

- اي پري بيا در كنار من

هنوز دلم مي خواهد كنارم باشي / ولي تو . . .

شنيدم  / . . .

                  40شب حديث كساء نذر ميكني كه نشود؟

راستش را بخواهيد ديگر به اين بانو اعتمادي نيست!!.

يك گوشه اينطوري كز كنم و

دف توي دستم هروله ميكنم

- از برم مرو ، خصم جان مشو ، تا . . .

 

(ميخواهممتننامهدريافتيراعاشقانهتركنم، شماباصدايبلندگوشنكنيد!!)

سلام عزيزم ، دلم خيلي برات تنگ شده، دوسِت دارم، راستشو بخواي زده به سرم ، ديگه نميدونم چِكار كنم، هر روز انتظار، هر روز گريه، هر روز  . . .

دوست داشتم هميشه با تو بودم ، فقط ميخوام مال من باشي.

وداع تو كفارة كدامين گناه من است.

اگر بروي ، مثل خاكستري همراه باد به آسمان خواهم رفت و هر گوشه دنيا را به دنبالت خواهم گشت ، تا تو را بيابم و با دستهاي يخ زده ام شانه هاي آتشين تو را لمس كنم و برايت از تنهايي و دردم سخن بگويم.

- من آمده ام تو را ببينم بروم

  به تو گـل دادم چرا نگرفتي

 

تمام شعر هاي دنيا را برايت سرودم بلكه بيايي اما نيامدي

- از اون بالا كَفتر مي آيَه

  يك دانَه دختر مي آيَه

-: (كم كن اون بي صاحابو)

« بر پشت بام خانه مان ايستاده ام و با دل و جان فرياد زدم بهترينم كجايي؟

كاش روي زانوهات مي نشستم و به دستهاي گرمت بوسه ميزدم

                                                                            ولي افسوس.

از تو پرسيدم مرا چقدر دوست داري ؟ گفتي به اندازه ستاره هاي امشب

امشب آسمان ابريست.»

همينطور اينجا كز كرده ام / دف توي دستم هروله مي كند.

اين لنزهاي سبز و خاكستري چشمانت را از من مي گيرد فاطمه!

نمي خواهي باور كني؟

من هم زده به سرم كه بزند به سيم آخر

آن مرد آمد

آن مرد با 206 آمد

من 206  ندارم

بابا نان ندارد

من ديگر، هيچ چيزي ندارم فاطمه!

غيرتم را توي خيابانهاي اين شلوغي حراج ميزني !

قبول؟

- با اجازه هيچكس بله !!

من هم زده به سرم كه بزنم به آخر سيم

 از دست تو

از عشق تو

« از عشق زني كه موميايي شد

احساس دوباره شيميايي شد»

وقتي كه دو چشم تو به خون افتاد

آن روز دل منم هوايي شد

از بخت بدم / عجب بلايي

سرم آمده.

همينطور اين گوشه كز كرده ام و دف توي دستم از نفس مي افتد.

نفس مي افتد

مي افتد

. . .

 

 

...

       لینک