از عشق زنی که مومیایی شد . . .

این روزها عجیب دلم می خواهد خودم باشم
خودم نبودم
بودم؟
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل احسان خلیلی
دسته بندی موضوعی
گریه ژکوند
آرشیو
آبان 1388
تیر 1388
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
تیر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
لینک دوستان
مجله ادبي شمال ايران
شکار لحظه ها
جلیل صفربیگی
باران سپید
درخت و بارون
پلاك سوخته /اميد فرهادپور
سعید شجاعی
اسماعیل مهرانفر
مریم حقیقت
غزل محـــض
مهدی کمالی/ داداش من
آرزو اذانگو
گفتــــن نگـــين
حـــــس اول
روباه سفيد
الـــو خدا
داريوش تربتي
محمد عرب خزائلي
شهرام میرزایی
مسافر / قاسم صرافان
باران / محمود گرجی
ذهن آشفته عارف/ ناصر آسیابانی
رضا شیبانی
سید مهدی موسوی-دکتر
راحــــــله
حسین آقای دوست داشتنی
رقيه خدابنده
سکوتستان / امين شيرزادي
خواهرم ماجده
شب ققنوس / پسرعمو
طه
رضا منزوي
صالحه واهب
حلقه ارتعاش
احسان مهدیان
عيد غدير خم عيد ولايت بر همه راه پويان حق و عدالت مبارك باد!
در سايه ايزد تبارك عيد همگي بود مبارك دمب همتون سه چارك!!!!
با سلام خدمت همه دوستان عزيزي كه ميخوان سر به تن بن لادن باشه يا نباشه!!!!
راستش پريروز ميرزا بدبين اومد پيش ما دستشو زد به كمرش و گفت: توپ توي زمين تو چيكار ميكنه؟
منم هاج و واج داشتم نگاش ميكردم، از حرص ميخواستم سرش رو نقش قالي كنم!
گفتم: كدوم كشك كدوم پـَــَـــَــشم! توپِ كي، توپ چي ؟ گفت: يه سر به وبلاگت بزن بفهم!
(ميمرد اگه از اول مثل بچه آدم حرف ميزد، احتمالن!!)
اومدم ديدم اوووووووووووووو بازار اعتراف داغه و همه دارن معترف ميشن!! (چه شود!!؟؟!!)
گفتيم ما هم كه داريم نفسهاي آخر رو ميكشيم بيايم اعتراف كنيم شايد . . . . .
يك بچه حدود 30سال پيش به دنيا اومد و بزرگ شد، همه ميخواستن اون كسي واشه خودش بشه ولي اون ميخواست واسه بقيه كسي باشه!
بزرگ شد يه وبلاگ نوشت به اسم مثنوي ولي يه سال بعد كركره رو كشيد از براي پايين! البته ميرزا بدبين و اصغر هم كمكش ميكردن(ميرزا اون موقع هنوز بد بين نشده بود)
بعد خدا يه حالي به اون جون 22 ساله داد و رفت مكه شد حاجي!(ترسم كه به مكه نرسي . . . . . . . )
دلش ميخواست به همه كمك كنه ولي هيچ كس اونو نفهميد!
يه عكسم هم داره كه شبيه بن لادن (براي رفع تشويش اذهان عمومي اينم سايز بزرگ عكس)

و همينطور هيچ کس نفهميد اون چي ميگه و چقدر تعجب ميكرد !!!!!
بلاخره وبلاگ گل دختري رو ساخت (به ياد غزل گل دختر كه اولين غزل اين وبلاگ است)
چقدر احساس خستگي ميكنم فاطمه!
خلاصه هر وقت خيلي قاطي ميكرد و دلش ميگرفت خدا اونو يه جا ميكشوند(آخرين بار تابستون امثال دوباره رفت مكه، اينم يه يادگاري واسه دوستان)

حالا هم دلش باز گرفته
دنيا برام تنگ شده فاطمه و نفس كشيدن برام مشكل
چقدر بعضي از دوستانم خوب از پشت خنجر ميزنند!
وحالا اين سطرهاي پاياني رو مينيوسم براي خداحافظي از همه بچه هايي كه منو دوست دارن يا حتا ندارن!
تو اين مدت كه وبلاگ مينوشتم دوستان خوبي پيدا كردم كه به همه عشق ميورزم مثل: باران سپيد -ميرزا بدبين- آبجي كوچيكه(پروانه اي در مشت) – پيرزني با ما من- تيرداد- شاهپرك-حس اول- فاضل- سارا- سعيد يوبال-جارالله-شيما- راحله-مسلم
و دوستان عزيزم عالين نجاتي- احسان مهديان-باران سپيد عزيز- تيرداد راد –حاج مبين اعرابي و ديگر دوستان عزيزم
خوب ديگه وقت خداحافظيه
به خدا حالم اصلا خوب نيست دلم بدجوري گرفته دوست دارم بشينم گريه كنم!
برام خيلي دعا كنيد
اينم آخرين عكس و آخرین نامه به فاطمه !!!

چقدر بگویم تا صبح؟!
ان کنتم لا تعلمون!
از راهِ کار معنی بجو که من مجبور نشم بالای دیپلم حرف بشنوم!
فاطمه خوبم حالا تصمیم گرفته ام شاید برای اولین بار برایت نامه بنویسم و سعی کنم که به سئوالات تو جواب بدهم ، هرچند نمیدانم می توان یا نه! راستی شمس هم اینجا نشسته و سلام می رساند، آب سماور هنوز جوش نیامده که چای بخوریم و من باید شروع کنم . . .
که چاره دیگری برایم نمانده . . .
سلام فاطمه
ساعت راس همین عقربه است و
ثانیه شمار با دوبند قرمز خودش را گرم می کند!
سماور جوش به خوردم می دهد
چیزی برایم نمانده بجز هوس قمار!
چه کسی از غیب الغیب آمد که به غیبِ غیب رود؟
یا حی و یا قیوم
خواه لعل بدخشان باشد یا کویر لوت
حالا هنوز کو ؟ تا اتحاد عاشق و معشوق
«افسِر به زبان خارجی گف من رُها شدما!»
ما خر پرست شدیم نه گوساله پرست، فاطمه
که موسی بیاید و چهل شب عرق به ورقم بزند
که ما کافر کفریم و خدا کافر ماست
که از گرم و سرد هزار سال فاصله دارم
فاطمه عزیزم، عُلِمنا منطق الطیر
چه رسد که شیخ اشراق کافر مرد!
چه فرق دارد لیلی به محمل نشیند یا روی کاناپه با مجنون چت کند!
چه ربط به جنگ صلیبی؟؟!
تشنگی را رها نکن فاطمه
سرگردانی در تولد پایان گرفته است
سفره که پهن شد یک طرف من و یک طرف خدا
غریبی نکن!
ما هم ای دوست دلشکار توایم
باز کن پرده را که یار توایم
به عین الیقین برس نه عین القضاة
قطب الشریعه نباشم، قطب جنوب . . .
کسی به کسی sms ندهد که بند تنبان متری چند؟
فاطمه! زندگی بر وفق مراد نباشد به وفق خدا بیامرز باشد؟
لَیس فی جبه الا الله
تا از سوختگان شدیم
کجای منطقه البروجی؟
هر چند تو را غروب نماید ولی شروق بود
قیمت هر کسی همانقدر است که می جوید
این روزها چقدر تشنه ام به خون خودم
چقدر دلم برای خودم می سوزد
حالا باید منتظر بمانی تا کجا تجلی کند، فاطمه!
چشمانم عادت ندارد ببیند
این نامه ها سرزمین امپراطوری من است
بگو کمی برایم گریه کند ژکوند
هم خارجی من آمد!!
باید بروم
که شورشی عظیم خلق را پدید آمد.
من هم از همه دوستان دعوت می کنم که به جمع اعترافیون بپیوندند
مخصوصاً فاضل شیرزاد فر و . . .
همه شما رو دوست دارم
خدانگهدار.