چقدر بگويم تا صبح؟!
بايد شروع کنم . . .
که چاره ديگری برايم نمانده
سلام
ساعت راس همين عقربه است و
قافله عشق به سر منزل جاويد نزديك ميشود
سماور جوش به خوردم می دهد
چيزی برايم نمانده بجز هوس قمار ديگر!
چه کسی از غيب الغيب آمد که به غيبِ غيب رود؟
يا حی و يا قيوم
هر گاه كه عَلَم قيام تو بلند شود، كل ارض . . .
حالا هنوز کو ؟ تا اتحاد عاشق و معشوق
جسمتان رو به قبله نماز ميگذارد، روحتان كجا؟
که ما کافر کفريم و خدا کافر ماست
اگر حج را ناتمام بگذارد. . . ؟
از گرم و سرد هزار سال فاصله دارم
عُلِمنا منطق الطير
چه رسد که شيخ اشراق کافر مرد!
و حالا عجبا كه « شمس در آيينه نظر كرده است. . . »
تشنگی را رها نکن عزيز
سرگردانی در تولد پايان گرفته است
سفره که پهن شد يک طرف من و يک طرف خيمههاي سوخته
غريبی نکن!
ما هم ای دوست دلشکار توايم
باز کن پرده را که يار توايم
به عين اليقين برس كه شب سراپرده حرم عرفاست
قطب الشريعه نبودم غرق در حيرت كُل يوم . . .
حالا! زندگی بر وفق مراد نباشد به وفق خدا بيامرز باشد؟
لَيس فی جبه الا الله
تا از سوختگان شديم
کجای منطقه البروجی؟
هر چند، تو را غروب نمايد ولی شروق بود
قيمت هر کسی همانقدر است که می جويد
اين روزها چقدر تشنه ام به خون خودم
چقدر دلم برای خودم می سوزد
حالا بايد منتظر بمانم تا کجا تجلی کند؟ خون خدا
چشمانم عادت ندارد ببيند
اين حسينيه سرزمين امپراطوری من است
بگو کمی برايم گريه کند ژکوند كه صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.
عبادت مشروط نميكنم!
كه ما در تاريكي چگونه از حقيقت فرار كرديم؟ ان کنتم لا تعلمون!
« عالم همه در طواف عشق است و دايرهدار اين طواف ثارا...»
بايد رفت
که شورشی عظيم خلق را پديد آمد !.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 21:47 توسط احسان خلیلی
|