از عشق زنی که مومیایی شد . . .

این روزها عجیب دلم می خواهد خودم باشم
خودم نبودم
بودم؟
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل احسان خلیلی
دسته بندی موضوعی
گریه ژکوند
آرشیو
آبان 1388
تیر 1388
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
تیر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
لینک دوستان
مجله ادبي شمال ايران
شکار لحظه ها
جلیل صفربیگی
باران سپید
درخت و بارون
پلاك سوخته /اميد فرهادپور
سعید شجاعی
اسماعیل مهرانفر
مریم حقیقت
غزل محـــض
مهدی کمالی/ داداش من
آرزو اذانگو
گفتــــن نگـــين
حـــــس اول
روباه سفيد
الـــو خدا
داريوش تربتي
محمد عرب خزائلي
شهرام میرزایی
مسافر / قاسم صرافان
باران / محمود گرجی
ذهن آشفته عارف/ ناصر آسیابانی
رضا شیبانی
سید مهدی موسوی-دکتر
راحــــــله
حسین آقای دوست داشتنی
رقيه خدابنده
سکوتستان / امين شيرزادي
خواهرم ماجده
شب ققنوس / پسرعمو
طه
رضا منزوي
صالحه واهب
حلقه ارتعاش
احسان مهدیان
من كيم؟ ليلي. ليلي كيست؟ من ...... هر دو يك روحيم اندر دو بدن
**********************************************************
(« زبـان » ديكـتا تـوري پهـناورمتـن !!)
|
مي توان در همين متن كه مي شود نسبتا آن را كوتاه خواند نوعي حمله ي تازه بر تسلط زبانيت اثر نيز دانست چرا كه متن از حيطه زبان مي گريزد و آگاهانه در فكر آزادي عملي وراي آن است . فرار از ديكتاتوري زبان ... فرار ... . بااين حال منكر زبانيت به عنوان توقف گاه فعلي آن نيست يك آلترناتيو پيشنهادي بازگشت به معنا ست شايد ... |
شرحي بر
« ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام »
شعري از : باران سپيد
هر متن و نوشتاري با ويژه گي هايي خاص نسبت به ديگر نوشته ها متمايز مي شود . موجوديت تازه اي كه با شكافتن هر كلمه و فرو رفتن در اعماق و شالوده ي آن و سپس شكستن و كاشتن آن و شايد برداشتي از محصولي تازه و حتا فراروي از ( گندم از گندم برويد جو ز جو ...) و بر هم زدن نُرم زبان و انديشه در متن و تحرك بخشيدن و سياليت اعجاز انگيزش يا هر آنچه شوق كشف و توليد را در ما بر مي انگيزد وتا جايي كه حتا در مواردي نفي آن نيز دليل وجودي خود اثر است نه آنچه به آنها منتسب كرديم .اشتياق به آثار چند وجهي و چند كانوني وبه نوعي ارتعاشي دائم از مخاطب امروز توليد گري قهار مي سازد كه در پايبند ي به آنچه امروزه و ديروزه و فردايي است را يكجا براي جهاني تازه در اختيار مي گيرد .
کمی دست بجنبان زن!
زندگی فرصتی برای نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.
پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟
اگر بخواهيم براي هر سطر دليل وجودي بياوريم خيلي از اشعار عرفاني ما مي تواند به دليل بي دليلي كنار بروند اما مي بينيم كه اصلا دليل ماندگاري شان خودشان هستند . نه آنچه كه به آنها منتسب مي شوند معمولا در شعرهاي « باران » چنين مواردي زياد مي بينيم اگر چه بعضي ارجاعات پررنگند ولي دليل وجوديشان خودشانند و اين به اهميت كار مي افزايد .
عرفان امروز نه در خرابات و گوشه ي اذلت كه در ميان مردم و در فرازو نشيبهاي زندگي محك مي خورد . چرا كه جنس عرفان امروز با آنچه در گمان مان و به لحاظ تاريخي از آن حرف مي زديم فرق دارد
برهم خوردن نظم جغرافيايي و زماني ، خود محصول يك جريان فرهنگيست . فرهنگي كه در شعر با نوعي ريزش مخاطب و نوعي گرايش خاص همراه است . مخاطبيني كه برخورد انتقادي با اثر را به مصرف كنندگي صرف ترجيه دادند .
شرجی از سر و رویت می پاشد به دریای پشت سرم (ـــ خزر؟)
چه افسانه هائی بافتم با موی دختر با نمک شمال
این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم / آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا !
« باخت است و شناخت است بعضي را داد و عطا هست اما شناخت نيست و بعضي را شناخت هست اما باخت نيست اما چون اين هردو باشد عظيم موافق كسي باشد اين چنين كسي موافق باشد نظير اين مردي راه مي رود اما نمي داند كه اين راهست يا بي راهي . مي رود علي العميا . بوك آواز خروسي يا نشان آباداني اي پديد آيد كو اين و كو آن كه راه مي داند و مي رود و محتاج نشان و علامت نيست كار او دارد پس شناخت وراي همه است .( مولانا فيه ما فيه ) »
به چشم های تو می رسم و اشتهایم کور است
اگر شهریار راست می گفت خودش، هنوز جانم به قربانت بیا!
حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف
با اجاق ای که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو بگیرد.
آنچه از تلفيق همه ارجاعات و دگرگوني هاي نحوي و نفوذ در عمق تاريخ و واژگوني معنا و هزاران تدبير ديگر كه شاهدش بوديم و نهايتا به آنچه زبان شناسي گفته مي شود و يا نظام نشانه ها و ... با همه ي دادو قالش انسان را در خود انگاري معنا و زبان ( مولف و اقتدار ) و رهيافت زبانيت آن خلاصه نكرد حتا بر مولف شوريد و به زبان عينيت و هويت داد .
راستي به نظر نمي رسد كه امروز زبان نيز خود ديكتاتوري پهناور شده است ؟
اگر به آلترناتيو تازه فكر كنيم مرتجع و عقب مانده هستيم؟. ( بايد به آن فكر كنم )
اگر بگوييم ما از پس زيبايي شناختي هاي زبان و فرم به زيبايي معنايي هم ... چه ؟!!
اگر بپذيريم كه متن يافته هاي بي شماري بر آمده از مراكز گوناگون فرهنگي است آنگاه فقط با يك بازنمايي و كشف مراكز پي به اسراري مي بريم كه متن در خود نهان دارد البته با كيفيت گفتماني فرهنگ ها فعلن كاري ندارم اما اين شيوه ذاتا نمي تواند متن را از تقليد گري به سمت توليد گري بكشاند چرا كه سرشت آن كشف و بازنمايي است .
اما فرهنگها توليد گرند و گفتمان فرهنگي از پس توليد بر مي آيد. حالتي كه در هجوم به آن و تجزيه ي فرهنگها يك نظام گفتماني كه قواعدي را در خود توليد كرده و نظام ساختاري و نشانه اي و ارجاعي آن تنها به خودش متصل است و البته آنها را در تقابل هم مي كشاند و شايد هم بطور هم جوار اما با اين همه نمي توان تفاوت ها را ناديده انگاشت ..... آنگاه در اين صورت است كه برايمان اهميت اين گزاره ها بيش از پيش روشن مي شوند :
عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود
من از غار نشینی دل خوشی ندارم! / خون از جائی نشت کرده که نباید ...
گزاره هايي كه شايد به شكلي بتوان پذيرفت كه در هم نشيني فرمي و ساختاري و زباني توانستند گونه اي از سهم مساوي واژگان را رغم بزنند اما پنهان نمي توان كرد كه غير منتظره گي اين سطرها نوعي ذات و سرشت جديدي را عريان مي نمايد بدون آنكه زمينه اي براي اين منطق طرح كرده و يا بستري از آن بسازد .
هنوز هیچ جنگی جهانی نشده، بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند، فقط بزند!
من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!
وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده
پشت سرم نگاه جا مانده ـــــــــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده
بعضا گفته مي شود كه اگر بخواهيم به معنا دست يابيم و متن را به سرانجام ببريم بايد از واژگان كليدي شروع كنيم :
در اين 4 سطر واژگاني چون جنگ – صندلي – دادگاه – دار – قاضي – انفجار – جامانده و ... نقش كليدي دارند . اگرچه اعتقاد من هم اين است كه هيچ كاراكتري گوينده ي اين متن نيست و تنها خوانش است كه زواياي تازه اي را روشن مي كند اما در اين متن نمي توان از معنا و زيبايي شناختي آن به سادگي گذشت .
يا زمان به قبل از جنگ بازگشت و زمان تقويمي يكبار ديگر برهم خورد و يا اينكه اين گذاره با نفي ، در پي اثبات است كه اگر دادگاهي باشد آنوقت مي توان عاملين جنگ در جهان را محكوم كرد .بعد ، نه خود نويسنده در مقام شاهد ( شايد ) مي گويد :
من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی! و ...
بارها از زبان ايرانياني كه سابقه ي حضور در سالهاي 8 ساله جنگ را دارند شنيديم كه ما در اين سالها به چيزهايي فكر كرديم كه به دست آوردنشان برايمان ارزنده تراز چند وجب خاك بود يعني نگاهي آرمان خواهانه كه به نوعي زيست و هستي بر مي گردد . و آنان مي گويند آنچه ما در مناطق جنگي جا گذاشتيم فقط مشتي خاطره نيست بل كه برگ ديگري از تاريخ عاشورايي است كه درحال تداوم است ! و در همين چند سطر مي توان جهاني از معنا و ارجاع را داشت مثل : شيميايي شدن ها – موج انفجار گرفتگي ها و قطع عضو شدن ها و ...
كلمات اساسا داراي سرشت مبهم و معنايي مضاعف هستند كه با خوانش جدي و به دور از وضعيت خود باختگي و تفنن در يافت و منتشر مي گردند و باز بر اين نكته تاكيد مي كنم كه در اين شعر ، با نفوذ به لايه هاي معنا و روايت و برجستگي مفرط زبان تلاشي صورت گرفته است تا با به نمايش در آمدن قدرت ارتعاش و درهم خوردگي و اتفاقات دور از انتظار به نوعي از ديكتاتوري پهناور زبان نيز عبور نمايد .
نشانه ها قدرت و استهكام شديدا مقتدرانه اي را نمايانده اند كه گويي قصد دارند قبل از متن به وجود خود و اقتدارشان انگشت گذارند . و اين امپراتوري خود نظام سلطه اي تازه را احتمالا بر متن تحميل كرده است .
بااين فرض كه « يگانگي اثر نه در مبداء بل كه در مقصد است » نقش ارزنده و نهايي را با توجه به اينكه چنين متوني محصول نوشتاري متعدد با كانون هاي فرهنگي متعدد است در مقصد يافت و اين مقصد شخص نيست و مقصد فضايي است كه همه ي گفتمان هاي موجود با همه روايت هاي كوتاه و بلند و ارجاعات بيرون متن و ... بدون پيش داوري در مقصد تاويل مي شود .
بديهي است كه نظام جهان بر منظومه هاست و تفكري دانا بر كل نظام هستي مشرف است و آن خداوند است و از ديدگاه كلان نمي توان بر آن كوچكترين عارضه ي نسبيت را روا اداشت اما در جهان متن و ساختار آن با توجه به محدوديت زاويه هاي ديد و منظر زيبايي شناختي در مقصد كاملا نسبي و غير قطعي است .
از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.
حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی / اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس
ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد! / از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد
این دیوار را بخ ــ شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!
«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»
دقيقا همين جاست كه اين متن با بعضي متون موسوم به پست مدرني متفاوت است و زاييده تخيلات و عرفان امروزي شاعريست كه گفتگو را حتا با خود هم به گونه اي اسرار آميز پي مي گيرد . نوعي تصوف يا نوعي عرفان نميدانم شايد اينكه شوق پرواز باشد و شوق آن در خواب بميرد اگر يك برگشت به عرفان گذشته نباشد نوعي رويكرد تازه مي تواند باشد نه ؟است .
دخیل همین کفشم که خسته تر از پیکان شده
چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟
اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هستم
شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند
آخر کجای استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟
پائین تر! / بیا ! نوبت من اینجاست / ایست!
اغتشاش از همان ابتدا براي فهم يك تناقض عندالزوم كاررا سخت مي كند .پرواز در يك هم جواري گفتماني با خوابي كه هرگز تكليفش معلوم نيست . اما منطق انتقادي آنچنان جاري و ساريست كه انسان ناخود آگاه به جنون ضديت با واقع بيني عقلاني را به وضوح درك مي نمايد .
احتمالا دخيل و شناسنامه در اينجا ارجاعات گمراه كننده اي هستند يعني مي توانند در انتزاع بمانند يا اينكه در يك پيوند ارگانيك و هم پوشاني سطر هاي بعدي به دادم برسند اما چه اهميتي دارد من دارم درد ميكشم و با اين زخم سهراب كشاني به راه نيفتاد .
شايد مختصات تاريخي يك متن چنين شكل بگيرد كه با وارد سازي تاريخ در آن و يا وارد كردن متن به درون تاريخ منشاء تحولاتي شويم و جنون معترضه بر اين باور است كه عقلانيت نه موهبتي طبيعي ( يا بيشتر از آن ) بل كه محصول تاريخي و فرهنگي است .
مي توان در همين متن كه مي شود نسبتا آن را كوتاه خواند نوعي حمله ي تازه بر تسلط زبانيت اثر نيز دانست چرا كه متن از حيطه زبان مي گريزد و آگاهانه در فكر آزادي عملي وراي آن است . فرار از ديكتاتوري زبان ... فرار ... . بااين حال منكر زبانيت به عنوان توقف گاه فعلي آن نيست يك آلترناتيو پيشنهادي بازگشت به معنا ست شايد ...
و همين رفتار شعريست كه امروزه عده اي را به صرافت« تخريب خانم باران سپيد »انداخته است چراكه پست مدرن را هم به قطعيت دست و پا بسته در زبان ( متاسفانه تعريف ناقصي كه خود دارند ) ديده اند و حالا عده اي از دل ادبيات بيرون آمدند كه داد ديگري مي زنند . باهم شعر كامل مرورد نظر را مي خوانيم :
کمی دست بجنبان زن!
زندگی فرصتی برای نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.
پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟
حوصله ام از سر بیاید...
چه یک وجب استخوان بخورد
چه هر چه می خواهی قدم بزنی، بزن! سیم آخر همیشه لخت است.
با آب بیعت کرده ، از گوشه پیراهنم گل بگیر!
شرجی از سر و رویت می پاشد به دریای پشت سرم ـــ خزر؟
چه افسانه هائی بافتم با موی دختر با نمک شمال
این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم
آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا !
به چشم های تو می رسم و اشتهایم کور است
اگر شهریار راست می گفت خودش، هنوز جانم به قربانت بیا!
حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف
با اجاق ای که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو بگیرد.
این آشپزخانه خودش را به آب و آتش زده ـــ منجمدش کنید!
عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود، من از غار نشینی دل خوشی ندارم!
خون از جائی نشت کرده که نباید
و خون خونِ خودم را می شست
روزنامه نوشتند تیتر نداریم ـــ روزنامه نداریم!
نه ، نه ، نه
هنوز هیچ جنگی جهانی نشده،
بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند، فقط بزند!
من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!
وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده
پشت سرم نگاه جا مانده ـــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده
از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.
حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی
اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس
ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد!
از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد
این دیوار را بخ ... شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!
«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»
دخیل همین کفشم که خسته تر از پیکان شده
چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟
اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هستم
شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند
آخر کجای استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟
پائین تر!
بیا ! نوبت من اینجاست
ایست!
|
و همين رفتار شعريست كه امروزه عده اي را به صرافت« تخريب خانم باران سپيد »انداخته است چراكه پست مدرن را هم به قطعيت دست و پا بسته در زبان ( متاسفانه تعريف ناقصي كه خود دارند ) ديده اند... حالا عده اي از دل ادبيات بيرون آمدند كه داد ديگري مي زنند . |
در پايان براي خانم باران سپيد موفقيت آرزو مندم براي هميشه پيشرو بودنش شادمانم.
با سپاس فراوان : احسان مهديان
...