تبليغاتX
از عشق زنی که مومیایی شد . . .


از عشق زنی که مومیایی شد . . .


احسان خلیلی

این روزها عجیب دلم می خواهد خودم باشم
خودم نبودم
بودم؟

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل احسان خلیلی
ایمیل مدیر وبلاگ

دسته بندی موضوعی
گریه ژکوند

آرشیو
آبان 1388
تیر 1388
دی 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
آذر 1386
تیر 1386
اسفند 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385


لینک دوستان
مجله ادبي شمال ايران
شکار لحظه ها
جلیل صفربیگی
باران سپید
درخت و بارون
پلاك سوخته /اميد فرهادپور
سعید شجاعی
اسماعیل مهرانفر
مریم حقیقت
غزل محـــض
مهدی کمالی/ داداش من
آرزو اذانگو
گفتــــن نگـــين
حـــــس اول
روباه سفيد
الـــو خدا
داريوش تربتي
محمد عرب خزائلي
شهرام میرزایی
مسافر / قاسم صرافان
باران / محمود گرجی
ذهن آشفته عارف/ ناصر آسیابانی
رضا شیبانی
سید مهدی موسوی-دکتر
راحــــــله
حسین آقای دوست داشتنی
رقيه خدابنده
سکوتستان / امين شيرزادي
خواهرم ماجده
شب ققنوس / پسرعمو
طه
رضا منزوي
صالحه واهب
حلقه ارتعاش
احسان مهدیان


بگو کمی برايم گريه کند ژکوند

 سلام به همه دوستان عزیز امیدوارم عزاداری شما قبول حضرت حق باشه.

. . . و شرمنده که پست جدید طول کشید

--------------------------------------------------------------------------------  

چقدر بگويم تا صبح؟!

بايد شروع کنم . . .

که چاره ديگری برايم نمانده

سلام  فاطمه عزیزم

ساعت راس همين عقربه است و

قافله عشق به سر منزل جاويد نزديك مي‌شود

سماور جوش به خوردم می دهد

چيزی برايم نمانده بجز هوس قمار ديگر!

چه کسی از غيب الغيب آمد که به غيبِ غيب رود؟

يا حی و يا قيوم

هر گاه كه عَلَم قيام تو بلند شود،    كل ارض كرب و البلا

حالا هنوز کو ؟ تا اتحاد عاشق و معشوق

جسمتان رو به قبله نماز مي‌گذارد، روحتان كجا؟

که ما کافر کفريم و خدا کافر ماست

اگر حج را ناتمام بگذارد. . .  فاطمه!؟

از گرم و سرد هزار سال فاصله دارم

عُلِمنا منطق الطير

چه رسد که شيخ اشراق كه کافر مرد!

و حالا عجبا كه « شمس در آيينه نظر كرده است. . . »

تشنگی را رها نکن فاطمه!!

سرگردانی در تولد پايان گرفته است

سفره که پهن شد يک طرف من و يک طرف خيمه‌هاي سوخته

غريبی نکن!

ما هم ای دوست دلشکار توايم

باز کن پرده را که يار توايم

 به عين اليقين برس، كه شب سراپرده حرم عرفاست

قطب الشريعه نبودم، غرق در حيرت كُل يوم عاشورا

حالا! زندگی بر وفق مراد نباشد به وفق خدا بيامرز باشد؟

لَيس فی جبه الا الله

تا از سوختگان شديم

کجای منطقه البروجی؟

هر چند، تو را غروب نمايد ولی شروق بود

قيمت هر کسی همانقدر است که می جويد

اين روزها چقدر تشنه ام به خون خودم

فاطمه عزیزم چقدر دلم برای خودم می سوزد

حالا بايد منتظر بمانم تا کجا تجلی کند؟ خون خدا

چشمانم عادت ندارد ببيند

اين حسينيه سرزمين امپراطوری من است

بگو کمی برايم گريه کند ژکوند كه صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است.

فاطمه جان، عبادت مشروط نمي‌كنم !

كه ما در تاريكي چگونه از حقيقت فرار كرديم؟   ان کنتم لا تعلمون!

« عالم همه در طواف عشق است و دايره‌دار اين طواف ثارا...»

بايد رفت

که شورشی عظيم خلق را پديد آمد !. 

...

       لینک